چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
چقدر دوست داشتم ...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:19 توسط : مرز
چقدر دوست داشتم ...
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاههايت انقدر غمگين
است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس
نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم ..
با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم
هايت هميشه باراني است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:19 توسط : مرز
جمعه یازدهم آبان 1386
به قاب پنجره ام كه شك كردم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:3 توسط : مرز
به قاب پنجره ام كه شك كردم
به قاب پنجره ام كه شك كردم
نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد
صدايم از حاشيه فرياد گذشت
نام من از اسامی خوب ها خط خورد
چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد
فاصله شبانه ام تا خورشيد
بين خاطره ها گم شد
از سفر پنجره ام كه برگشتم
ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير
انتخابم ميان ثانيه ها
همين لحظه هاي آخر شد.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:3 توسط : مرز