نمیدانم کیستی
نمي دانم كيستي
اما مي دانم سينه ام را
براي در آغوش كشيدنت گشوده ام
نمي دانم كيستي
اما مي دانم جايي خاطراتم را
در نگاه هاي تو خواهم جست
نمي دانم كيستي
اما مي دانم لرزش انگشتان محبت را
در رويش دستان تو خواهم ديد
نمي دانم كيستي
اما مي دانم چشم من آشوب دل توست
و تو قلبت را گرم و پذيرنده در شهر من امانت گذاشته اي
نمي دانم كيستي
اما مي دانم پنجه هاي سكوت و توهم را
تيغ تيز انديشه ي تو خواهد شكست
نمي دانم كيستي
اما مي دانم كه از خود خواهم پرسيد
در من اين آيينه به كجا مي نگرد؟
نمي دانم كيستي
اما مي دانم روزي به ديدنت خواهم آمد
و براي ديدن چشمان تو دل به راه خواهم سپرد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : مرز
شبهای قدر
اگر یادتان بود و باران گرفت ........
دعایی به حال بیابان کنید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:39 توسط : مرز
دشت قاصدک
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:51 توسط : مرز
