تبليغاتX
تا گل هیچ
تا گل هیچ
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی /یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
نمیدانم کیستی

نمي دانم كيستي
اما مي دانم سينه ام را
براي در آغوش كشيدنت گشوده ام

نمي دانم كيستي
اما مي دانم جايي خاطراتم را
در نگاه هاي تو خواهم جست

نمي دانم كيستي
اما مي دانم لرزش انگشتان محبت را
در رويش دستان تو خواهم ديد

نمي دانم كيستي
اما مي دانم چشم من آشوب دل توست
و تو قلبت را گرم و پذيرنده در شهر من امانت گذاشته اي

نمي دانم كيستي
اما مي دانم پنجه هاي سكوت و توهم را
تيغ تيز انديشه ي تو خواهد شكست

نمي دانم كيستي
اما مي دانم كه از خود خواهم پرسيد
در من اين آيينه به كجا مي نگرد؟

نمي دانم كيستي
اما مي دانم روزي به ديدنت خواهم آمد
و براي ديدن چشمان تو دل به راه خواهم سپرد


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : مرز
دوشنبه نهم مهر 1386
شبهای قدر

 

اگر یادتان بود و باران گرفت ........

                                           دعایی به حال بیابان کنید

                                       


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:39 توسط : مرز
پنجشنبه پنجم مهر 1386
دشت قاصدک

 

 گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:51 توسط : مرز