دعا کنید!
سلام اومدم اینجا تا همتون برام دعا کنید جمعه برام روز سرنوشت سازیه !
فکرهای اونوری هم نکنید خواهشن فقط یه امتحان مهم و حیاتی دارم .
تو رو خدا دعام کنید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 3:23 توسط : مرز
متعلق به موضوع خاصی نیست
تا به حال شده به هیچی فکر نکنی ولی یه چیزی همش تو ذهنت کله ملق بزنه !
همینطوری واسه خودش میچرخه و تو حتی قادر نیستی بدونی داری به چی فکر میکنی این یه جور بازی ، شاید بازی هوشی باشه که خدا با بندش میکنه شایدم حرف من تو دید یه سری از آدمها کفر محسوب بشه ولی من اینجوری فکر میکنم چون وقتی دست ذهنت به بدن لیز فکر فراریت می خوره که متعلق به هیچی نیست انگار که تو میبری یعنی اون میخواد که تو ببری و پاداشت یه سکون و آرامش وصف ناپذیر .
انگار موفق شدی بزرگترین راز جهان رو کشف کنی . و درست شبیه این دریای زیبا از طلاطم می افتی و یه نفس راحت می کشی.
چقدر دوسمون داره مگه نه؟؟!!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:4 توسط : مرز
چه دروغای قشنگی
من میخوام یه آینه باشم روبهروی این دقایق !
مثلِ یه بغضِ قدیمی واسه دلتنگیِ عاشق !
اما اینجا سنگِ سایه میشکنه آینهها رُ !
تو یه لحظه برفِ وحشت میپوشونه جای پا رُ !
اینجا باید بنویسی که چشای شب قشنگه !
اینجا جای آینهها نیست ، اینجا وعدهگاهِ سنگه !
چه شبای رنگ به رنگی !
چه جماعتِ یه رنگی !
نه مُسلسلی ، نه جنگی !
چه دروغای قشنگی !
گفتی باید بنویسم که شبِ قصه قشنگه !
رو سرِ ثانیههامون یه حریرِ رنگ به رنگه !
گفتی باید بنویسم جادهی ترانه بازه !
شبِ رو سیاهِ قصه از ستاره بینیازه !
گفتی باید بنویسم ، اما سخته این نوشتن !
از قشنگی قصه گفتن تو دقایقی که زشتن !
چه شبای رنگ به رنگی !
چه جماعتِ یه رنگی !
چه دروغای قشنگی !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:55 توسط : مرز

