علی شریعتی:...
خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز!
من خود مردن را خواهم آموخت !!!
دکتر علی شریعتی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:16 توسط : مرز
داستان
صدای شلیک گلوله به گوش میرسه ته دلش یه واهمه بزرگ هست اما هنوز نمی دونه اسمش واهمه
است تنها متوجه صدای تالاپ تولوپ قلبش اندام نحیف کودکانه اش رو زیر میز فرو می کنه جای به نظر
تنگی میاد با دست پاهاش رو تو بغل می فشاره فکر می کنه تو انباری اون خونه مخفی شده چون چند
تا پله او ن به اونجا رسونده هنوز داره می لرزه و صدای تیر اندازی ادامه داره در بین این هیا هو صدای
آشنای مادر و می شنوه که اونو به سمت خودش می خونه به سرعت از زیر میز بیرون می پره و خودش
رو در آغوش مادر جا میده انگار اون زخمی شده اما به سختی دخترک رو به سینه خودش فشار میده و
دائم از موهای اون بوسه های ریز می گیره و در اون زیر زمین روشن وسبز رنگ میدوه زیر زمینی که دارای
تعداد زیادی ستونه از پشت یکی از ستون ها صدای زنی به گوش میرسه مادر خودش رو به طرف صدا
می کشه در اون پشت زنی با چشمانی درخشان و مهربان دستهاش رو باز می کنه و دخترک رو از مادر
تحویل میگیره و به سینه خودش می چسبونه به گمانم بهش پناه می ده و مادر برای حفاظت از اون زن
نیکوکار و کودکش به جلوی دشمن میره و حالا صدای شلیک گلوله شنیده میشه ...
دخترک ۴ ساله با اضطراب از خواب می پره اما نمی دونه این یعنی چی ؟ ! چه اتفاقی در انتظار به وقوع
پیوستنه!
تا اینکه سالها بعد مادر در اوج بیماری دخترک را تنها می زاره و همان زن مهربان و نیکوکار برای پناه دادن
به او قدم در خانه او می گذارد و چه عاشقانه دخترک را دوست دارد و دخترک چه بی تفسیر او را میداند و
دوست دارد .
برگرفته از واقعیتی انکار ناپذیر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:5 توسط : مرز
آوازِ خُداحافظیاَم را در چهارراه خواهم خواند
وَ از میانِ روحِ خود خواهم گُذشت!
خاطرهها را
وَ ساعاتِ اندوه را زنده خواهم کرد!
در آوازم
ـ در آوازِ سفیدم ـ
به باغی خواهم رسید
وَ چونان ستارهی سحری،
خواهم لَرزید!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:40 توسط : مرز
خسته
سلام خدایی امروز خیلی دپرسم اصلا حال و حوصله ندارم
کاش اقلا از بچه های ادلیستم یکی آن بود همه آفن . اینم شانس ما ![]()
بازم خدایا شکرت فردا نگی ناشکره همینیم که داریم ازمون بگیری
والا شانس که نداریم بیا تو این هیروبیر بزنه خدا هم از دنده چپ با ما بیفته دیگه چه شود
.
خیلی چند و پرند نوشتم فکر کنم تاثیر خوندن این فارسی عمومی باشه که توش از کتاب چرند و پرند جمال زاده هم یاد شده
. تا اطلاعیه بعدی بای![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:54 توسط : مرز
زندگی
زندگی لحظه ای بیش نیست!!!
گاه مبهم گاه شفاف تر از آینه وهم!!!
گاه سر سخت سخت تر از دیو سیاه!
گاه رنجور چون کودکی نازک![]()
گاه عاشق حتی عاشق تر از مادر![]()
![]()
گاه شیرین و گاه تلخ
اما در آخر می دانم زندگی مال من است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:29 توسط : مرز
