شهرام پسر
از آنجا كه شهرام جزايري هم آدم بود و هم مهم، و از آنجا كه فرار يك آدم مهم، يك اتفاق مهم است، و باز هم از آنجا كه يك اتفاق مهم مي تواند يك سوژه مناسب براي تهيه يك فيلم باشد، پيش بيني مي شود در آينده اي نه چندان دور فيلم هايي با موضوعيت «فرار شهرام جزايري عرب» با شرح هايي مشابه زير ساخته شود.
ش.ج
كاريكاتور از دوست هنرمندم: مجيد مهجور
۱- نسخه افغاني:
ش.ج: آهاي سربازها آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!
سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!
سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!
سرباز دوم ( در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه ...
سرباز اولي: اِ شهرام كو؟
سرباز دومي: اي واي انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.
2- نسخه فارسي:
ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟
سرباز اولي: دهنت رو ببند! اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!
ش.ج: احمق! منظورم از اغفال اينه كه بزاري متواري بشم!
سرباز اولي: آها! اما جواب بقيه رو چي بديم؟
( اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)
سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!
سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!
3- نسخه هندي:
ش.ج: من هوس بستني كردم.
سربازها: پس بايد ما رو هم مهمون كني!
ش.ج: عجب رويي دارين، دو دقيقه پيش پيتزا مهمونتون كردم ، باشه بستني هم مي خرم. آقاي بستني فروش بي زحمت سه تا بستني بدين.
بستني فروش: اِ، شهرام تويي؟! اينجا چكار مي كني؟ يادته تو محله مون با هم توي بستني فروشي كار مي كرديم؟وضعت توپ شده ما رو نمي شناسي!
سرباز اولي كه انگار تازه متوجه ماهيت شهرام مي شود خطاب به او: اِ شهرام جزايري تويي؟! مي دوني چند سال دنبالت مي گشتم؟! شهرام منم بهرام! داداش گم شدت!
ش.ج سرباز اولي رو در آغوش مي گيره و در حالي كه از خوشحالي اشك مي ريزه: داداش!
سرباز دومي: شهرام وبهرام منم اسفنديار هستم!
( لازم به توضيح است در اين فيلم اسفنديار با شهرام و بهرام هيچ نسبتي ندارد، و صرفاً جهت گفتن يك ديالوگ يك جمله اي پرانده است.)
بعد اين چهار نفر در همان حالي كه بستني مي خوردن آواز خوندن و حركات موزون انجام هم انجام مي دادن، در ضمن باران هم مي آمد!
ترجمه آواز:
سرباز اولي - اي شهرام! اي مايه دار، اي مخ اقتصادي، اي يابنده آسانسور ترقي، اي استعداد درك نشده، اي فرار مغزها، اي خوشتيپ، اي هديه دهنده به هر مجلس و محفلي، اي كمك كننده به بي نياز و با نياز، تو را با دل و جان دوست دارم.
ش.ج- اي بهرام! اگر عشقت حقيقي است پس اغفال شو!
بستني فروش: اين همه بستني اي من، فداي يك خنده ي تو، اي كه با اشارتي همه ميشن بنده ي تو!
سرباز دومي: خيلي خونسردي، ديوونم كردي!
ش.ج خطاب به سرباز دومي: پس تو يكي كه هيچي! آهاي بهرام اغفال شو ديگه!كار دارم، بايد برم ديرم ميشه ها!
سرباز اولي: داداش اين حرفا چيه! ما اغفالتيم، شما متواري شو!
4- نسخه هاليوودي:
يك آدم خفن(در حالي كه با يك عدد موبايل از نوع « از كي تا حالا» صحبت مي كند): سربازها توي تير رس هستن.
ش.ج (در حالي كه با يك همراه 150 هزار توماني صحبت مي كند و در ضمن هزينه اضافي هم پرداخت نمي كند): نمي خواد تير اندازي كني، خودم اغفالشون مي كنم.
( اين قسمت از فيلم به علت بيش از حد هاليوودي بودن سانسور شده است.)
سرباز اولي: پايين رو ول كن، بالا رو ببين! شهرام با يك هلي كپتر متواري شد.
سرباز دومي: اما خوشبختانه يك سر نخ مونده.
سرباز اولي: نادون! اين كه سر نخ نيست اين موهه!
سرباز دومي: اي واي! انگاري تو اين نسخه فيلم هم اغفال شديم!
5- نسخه سينماي ماوراء:
يك عدد سفينه وارد زمين مي شود.
يك عدد گشت كنترل نا محسوس: بزن كنار!
گشت نا محسوس: از كجا ميآي به كجا مي ري؟
موجود فضايي: از خونه مادرزنم كه توي كره مشتري بود راه افتاديم مي خوايم شهرام جزايري رو متواري اش كنيم بعد مي ريم خونه خودمون توي كره مريخ!
گشت نامحسوس ( خطاب به همكارش): ايشون حالت طبيعي ندارن، يك تست ازش بگير!
گشت كنترل نا محسوس: تخلفاتت رو قبول داري؟ اگه نداري ما خيلي پيشرفته هستيم، همشون رو ضبط كرديم، باورت ميشه؟! خيلي با حاله مگه نه؟!!
موجود فضايي: تخلفاتم چي بود؟!
گشت كنترل نا محسوس: سرعت غير مجاز و تغيير در شكل ظاهري وسيله نقليه، اِ پلاك هم كه ندارين! بايد ماشينت رو بخوابونيم!
( در همين لحظه موجود فضايي غيب ميشه و يه راست با سفينه اش كنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر ميشه)
موجود فضايي: شهرام جزايري تويي؟
ش.ج: آره!
موجود فضايي: تو هموني هستي كه ادعا كردي اگه رئيس جمهور كشورت بشي مي توني معضل اشتغال رو حل كني؟
ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات كوچيك.
موجود فضايي: پس تو خيلي كارت درسته! ما مي خوايم تو رو بدزديم و ببريم كره مريخ!
ش.ج: اشكالي نداره، فقط بنا بر فيلمنامه قبلش بايد اين دو تا سرباز رو اغفال كنين.
موجود فضايي: اي بابا ... اين كه كاري نداره!
و بدين ترتيب موجودات فضايي شهرام را به كره مريخ بردند.
جمله پاياني – با توجه به استقبالي كه مردم از اين فيلم ها در آينده از خود نشان خواهند داد، احتمالاً نسخه هاي ديگري از اين «فرار بزرگ» ساخته خواهد شد.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:42 توسط : مرز
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد وشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیزین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای از امروز و دیروزها
خاک میخواند مرا هر دم بخویش
میرسند ازره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی کگور غمناکم نهند
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در برم آیینه میماند بجای
تار موئی نقش دستی شانه ای
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند براه
فارغ از افسانه های نام ننگ

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:42 توسط : مرز
عشق
امروز می خوام از عشق بگم که اولش چقدر رویایی و لطیف است درست مثل شکل پایین انقدر دلنواز و خشبو جلوه می کنه که تو خواه نا خواه مدهوش اونی نمی دونی کی شروع شده ولی تنها دعا می کنی که تمام نشه !!!

یه کم که می گزره می بینی الان چقدر زیبا شده یا به قول خودمون عشقمون غنچه هاش وا شده و حالا داره به اوج می رسه داری می بینی که داری از پله های دلدادگی بالا میری و از این صعود غرق لذتی فقط لذت و احساس خوشایند بوییدن گلی از گلهای بهشت فقط بهشت!!

حالا به اوج عاشقیت رسیدی میگن عاشق همیشه در حال تب و تاب همیشه گر داره دائم دلش تو سینش تالاپ تولوپ می زنه نمی دونه کی و کجا قراره دلدارو ببینه اما همیشه آمادس هر وقت می خواد بره بیرون به خودش میرسه که یه وقت نکنه اون من و ببینه و من یه جوری دلش رو بزنم می دونی میگن عاشق اکثر وقتها خون دل می خوره چون محبوب همین که می فهمه کسی عاشقشه از فرداش میره پشت پرده و با دلت بازی میکنه دلت و خون میکنه اون وقته که تو شروع می کنی به پر پر کردن شاخه گلی و که براش تحفه اوردی . که دوسم داره یا نداره !! اما انقدر دستات یخی که نمی فهمی کی چه زمانی دستاتو خارهای گلت بوسیدن و داره ازشون خون میاد اما هنوز یه گلبرگ به شاخه ات چسبیده!!
شاید دوست داشته باشه!! شایدم....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:26 توسط : مرز
یه نوشته
خیلی وقته دلم می خواد چیزی بنویسم اما نمی دونم چرا اصلا دستم به نوشتن نمیره!!
راستی هفته پیش رفتیم دربند چه هوایی چه منظره زیبایی بود تز اون بالا همه خونه ها قد قوطی کبریت بودن یه زره حتی اون خونه بزرگ هام کوچولو بودن دمها ام که دیگه اصلا محو بودن انگار غیر از آدمهایی که تو کوه با تو بالا می اومده آدم دیگه ای رو زمین نبود!
البته بگذریم که به قولی یکی از دوستان همه جا شنیده بودیم ترافیک داره غیر از کوه که اون روز ترافیک سنگینی داشت .
جاتونم خالی یه زمین مهیبم خوردیم و هنوز یه ور بدنمون لمسه اما قدرت خدا رو برم که بازم دلم لک میزنه که هر چی زودتر جمعه بیادو دوباره راهی کوه شم .![]()
سکوتی که ما درش ندیدیم اما صحنه باز و وسیعی داشت که از حیا تهای دلگیر کوچیک دلمون خیلی بزرگتر بود.امید وارم یه روز تو کوه ببینمتون![]()
![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:31 توسط : مرز


