تبليغاتX
تا گل هیچ
تا گل هیچ
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی /یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
سرچشمه نور

روزگاری شاید باید سپری کرد تا رسید به سر چشمه نور؟!!!!!

                                                            


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:27 توسط : مرز
جمعه بیستم بهمن 1385
شرمنده

سلام بچه ها آره واقعا من اصلا وقت ندارم یه خبر خوب هم می خوام بهتون بدم اونم اینکه من دانشگاه قبول شدم در رشته کامپیوتر(بگو کجا ؟؟؟!! واحد جنت آباد!! انتخاب اول!!!!) از اون طرف هم قصد دارم روانشناسیم رو هم ادامه بدم واسه همین واقعا وقت نداراما میام و پیغامهای شما رو می بینم اگر دیر جواب می دم یا دیر آپ می شم ببخشید دیگه .

یه زره من و درک کنید دیگه!!!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:43 توسط : مرز
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
سوال

تحول چیست؟؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:48 توسط : مرز
شنبه هفتم بهمن 1385
دوباره عاشورا داره میاد

 

پارسال عاشورا همه رفته بودیم مسجد محل عزاداری نمیدونم شما هم مثل من هر سال دلتون می خواد یه چیز خاص از امام حسین و ابولفضل بخواید یا نه من فقط این طوریم ؟! نمیدونم.

اما اون سال همین که روضه خون شروع کرد یه حرفی زد که حاجت اون سال من تالاپی افتاد تو قلبم می دونی چی گفت ؟! گفت بیاید همه با هم بریم یاری زینب آخه از فردا تنها می شه دیگه عباس و نداره تا سایه سرش باشه دیکه حسین و نداره تا دل آروم باشه حتی قاسم و عبدالله حسنم نسیتن تا یاریش کنن.

اون موقع این دل من بود که یاری زینب خواست  خواست بره پای به پای زینب دنبال بچه ها تو دشت به اون بزرگی بگرده . خواست بره آتیش دامن رقیه رو خاموش کنه . خواست بره قنداق علی اصغر از بغل رباب بگیره تا کمتر بی قراری کنه خواست بره اما امان از این که من سالها جلو بودم و ساعتها فاصله بود .

نمی دونم چی شد که محبوبم مثل همیشه عنایتی کرد به من و من همین امسال تابستان راهی دیار غم شدم . آره هچی جز غم و دلتنگی نداشت صدای خنده هیچ بچه ای از حلقوم تاریخ به هوا نبود ولی تا دلت بخواد خاک بود و خون بود و آه منم اون وسط مات و مبهوت نگاه می کردم .

باورت میشه تو  کربلا باشی و فقط نگاه کنی انگار زمان دستهات رو با زنجیر  قطور گنا هات بسته و تو فقط شاید بتونی اشکی بریزی اگر تازه اونم بتونی !

دلم می خواد از همه جاش بگم از تل زینبیه که رفته بودم مثلا تسلی اش بدم اما دیدم تو این ندیده ها دارم میمیرم چه برسه به دیدنش فقط از شرم سر بالا نکردم تا یه وقت دلم دوباره دلم بهم لعن نکنه!

از قتلکاه بگم از او ثانیه هایی که من کنارش دقیقا پهلو به پهلو ش نشسته بودم و فقط از هیبتش میلرزیدم.

از شیر خواره بگم که دلم باز دلم تو گهواره اش افتاد و ریش ریش شد .

از علی اکبر بگم که همون جا دیدم چندتا از جوونهای غافله مون کمرشون تاشدو موهاشون سپید.

از بین الحرمین بگم که نمی دونستم به کدوم سمت حرکت کنم تا پشتم به دلبرانم نباشدو دل آرام باشه.

از ضریح عباس بگم که تا وقتی ازش امان نخواهی دلت دوباره دلت مثل سیرو سرکه به جوش اومده و آروم نداره ولی همین که امان خواستی انگار دستهای چی دارم میگم عباس که دست نداشت ولی این فقط دست حیدریه که می تونه بهت این آرامش و بده.

 بگم که دوباره من با دلم دست خالی اومدیم .

دلم دوباره کربلا میخواد. امام حسین چی میشد تو هم مثل امام رضا میون ماها می بودی!!

به دنبال سر بریده در شرق و غرب نگرد

بیا من را ببین که قلبم مدفن اوست


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:59 توسط : مرز
یکشنبه یکم بهمن 1385


 

هر چی می خوام یه چیزی بگم تا شاید بتونم بایه جمله از عمق درد این ماه بگم می بینم نمیشه شاید هم من نمی تونم اون جمله رو پیدا کنم اما صدای زنگ قافله هر لحظه نزدیک تر میشه و دل من تو سینه بیشتر بی قراری میکنه انگار می خواد قفس اطرافش رو بشکونه و پای برهنه دنبال قافله راهی بشه صدای باد می یاد اما من سردم نمیشه برعکس از گرما عرق میریزم و احساس تشنگی می کنم اینجا کسی هست به من یه جرعه آب بده!!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 8:40 توسط : مرز