تبليغاتX
تا گل هیچ
تا گل هیچ
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی /یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
پنجشنبه سی ام آذر 1385
یلدا

 

 

یلدا تنها با چند دقیقه و چند ثانیه طولانی شدن شب طولانی ترین شب سال لقب گرفته . فکرش رو بکن فقط به خاطر یه تاخیر چند دقیقه ای طلوع خورشید ما باید سه ماه سرمای دوری خورشید رو احساس کنیم . اما همه زیبایی یلدا در این که همه دور هم جمع می شیم تا جنگ و ستیز تاریکی و روشنی و ناظر باشیم ودر آخر برای پیروزی روشنی جشن بگیریم .همینه که از قدیم گفتن:

پایان شب سیه سپید است .

راستی هیچ می دونی چرا تو شب یلدا انار و هندوانه می خورن ؟؟؟

برای اینکه هر دوی این میوه ها به رنگ پیروزی خورشید بر تاریکی قلب اهریمن شب است . به رنگ سپیده صبح . بهش هوای گرگ و میش هم میگن.!

تا یادم نرفته یلداتون پر مهر قلبتان سرشار از عشق.

                                                    


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 6:40 توسط : مرز
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
روزهای پاییزی

روزهای پایانی پاییز با یه تصویر زیبا از اون قشنگ تر هم می شه!!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:9 توسط : مرز
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
روند سرنوشت

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شود.

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شود.

مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شود.

مراقب عادتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شود.

مراقب شخصیتت باش آنها به سرنوشت تبدیل می شود...

                                        


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:3 توسط : مرز
شنبه بیست و پنجم آذر 1385
سر کاری

واقعاچقدر  بد !!! که یکی و آنلاین ببینی بهشم پی ام بدی ولی جوابت نده؟؟!!!

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:41 توسط : مرز
شنبه هجدهم آذر 1385
مرز ضد و نقیض

دیروز توی ایستگاه اتوبوس دو تا بچه رو دیدم تو نگاه اول به نظرم خیلی کثیف و ژولیده بودن حتی نگاهم رو هم برگردوندم . افسوس که این رو بر گردندون از خودم بود نه از اونها از حقیقت جامعه رو بر گردوندم . یه خانمی رفت جلو روی صندلی کنار اونها نشست و با هاشون گرم حرف شد از راز های تو دلاشون پرسید اونها که تا الان صداشون و همه اهل اتوبویس می شنیدن حالا انقدر آرام زمزمه می کردن که انگار دارن برزرگترین راز خلقت رو در گوش منجی شون می گن . منم که کنجکاودو تا گوش دیگه قرض کردم ببینم که دارن چی میگن . جالب بود اونها هم آرزوهای بچی گی های خودم رو داشتن اما با تفاتهایی پایه ای تر ! مثلا آرزوی داشتن خونه ای گرم  مادر ی سر شار از نیرو من این یکی و داشتم ودارم اما فکر کن دختره آرزوی داشتن یک عروسک آخرین مدل رو داشت و پسره دوست داشت ماشین داشته باشه عین من و تویی که بچه بودیم .

اما از همه آرزوهاشون جگر سوز تر دوست داشتن ادامه تحصیل و درس خوندن بود چیزی که اجتماع به جرم کم در آمدی پدر و مادرشون ازش دریغ کرده بود دختره با چنان هیجان لذت بخشی بلند اعلام کرد که تازه سال دیگه می خواد بره کلاس اول که صداش مثل پتک خورد تو سر برادرش و با سر پایین گفت من الان باید کلاس چهارم می بودم اما همه قشنگی ش تو این بود دل خواهرش و خالی نکرد و دوباره با لبخند گفت اما اون هنوز وقت داره چون ۱ سال تا مدرسه رفتنش مونده !!!!!!!!!!!!!!

حالا کی می خواد تاوان غرور پایمال شده این قشر از ماهارو آره ماهارو چون اونم آدم با یه لباس دیگه با صورتی که سیاهی رفتار بعضی از ما رو صورت تمیز کودکیش کوره بسته و پشت دستاش و سوز سرمای وجود امثال من که ازش رو برگردوندم و زخم کرده رو می خواد بده من از رفتار خودم شرمندم .


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:35 توسط : مرز
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
حیات غفلت رنگین یک دقیقه حواست

امروز دلم گرفته غروب غم انگیزی به نظر میرسه اما تجربه و علم ثابت کرده با شاد نشان دادن خودت می تونی به بزرگترین غمهای عالم هم غلبه کنی منم می خوام محکم . استوار این کارو بکنم.

در ضمن فکر می کنم سهراب توی شعر مسافر باید حیات رو تقصیر غفلت رنگین آدم می دونست. نه حوا!

اما این حیات ،حالاکه با این غفلت ها به وجود آمده باید با هو شیاری ما ها تمام بشه . تا اقلا بتونیم به آدم و حوا ثابت کنیم که ما بچه های خوبی بودیم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

                                                  که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

                                                آدم آورد در این دیر خراب آبادم

                                           


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:4 توسط : مرز
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
نقطه آغاز

امروز تولد ! نه عیده. چقدر خوبه که شروع کار من با وبلاگم درست با روز تولد شما اجین شده این یه حس خاصی به آدم میده . حس اینکه همیشه باید یاد اون بالا بود که دائما زیر نظری و هیچ وقت چشماشو به روت نمی بنده . هر جا که بالا بری با لبخند تحسین آمیزش به غرور آدم بودنت افزون می شه و هر جا زمین بخوری از مادرتم پریشان حال تر میشه و به سمتت میدوه تا دستت و بگیره دوباره رو پات وایسی!

اما شما ! وقتی خیلی وقتها دلم خیلی پر میشه هیچ دامنی و گسترده تر از دامن شما پیدا نمی کنم پناه ببرم توشو تا ساعتها اشک بریزم بدون اینکه منو ملامت کنی . جالبیش به اینه که من همش می گم من اشتباه کردم من گمراه شدم و شما با سکوتت فقط ابراز دانایی میکنی .بعد مثل پدری که از درد بچه اش با خبرهه با دلسوزی بیشتر از دلسوزی یک پدر دستای گرمتون رو سرم میکشید میشه این گرما رو احساس کرد با ذره ذره وجود . واه چه گرمای لذت بخشی ! صدای شکستن و آب شدن یخ های گناههایی رو که دور تن بی حفاظم پیچیدرو  به راحتی می شنوم . دوست دارم همیشه آهوی صحرا بمونم تا برای همیشه دستت رو سرم باشه که دیگه دلم نلرزه آخه ضامنم تویی.

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 8:25 توسط : مرز